|
دفاع از حق و حقوق شهروندي !
|


امروز 28 مرداد 88 است ولی بسیار شبیه کودتای 28 مرداد 32 است.یادمان باشد کودتاچی 28 مرداد 32 ،شعبان جعفری ملقب به شعبون بی مخ در سالگرد 28 مرداد در سال 85 فوت کرد.کودتاچی 22 خرداد 88 ،احمدی نژاد نیز نباید سالگرد کودتای خود را ببیند.
کودتای ۲۸ مرداد کودتائی است که با طرح و حمایت مالی و اجرائی سازمان مخفی اطلاعات بریتانیا و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا علیه دولت محمد مصدق در مرداد ۱۳۳۲ به انجام رسید. طرفداران محمد رضا پهلوی، آخرین پادشاه ایران از این روز تاریخی به عنوان قیام ۲۸ مرداد یاد میکنند.منبع

قفس به این بزرگی
کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن
ولی برنده بودم
فرقی نداره وقتی
ندونی و نبینی
غصه ات میگیره وقتی
میدونی و میبینی

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...........! و این, رنج است,

![]()
اي برادر بنويس
_ من خودم مي گويم
تو به خود زحمتِ آزار مده !
_ من خودم مي گويم :
دست تو سنگين است
تن من رنجور است
اي برادر تو چه خوردي اين بار ؟!
كه چنين خائن و بي رحم شدي؟
_ خون همنوعانت ؟ !!_
من چه خوردم اين بار؟
سيلي تحقيرت؟!
آنكه بيرونِ در است
عقل در سر دارد؛
ميفهمد؛
من چه گفتم و چرا !
تو هماره بنويس
و دلت شاد بكن...
***
راستي! آيا
زدن آسان است؟
كودك دلبندت
_ در خانه _
سر به نوشين خواب است؟؟
كاش هرگز پدرش را به چنين شغل، نبيند!
كه به كار ِ زدن انسان است!
_ بچه مي لرزد!
از تو مي ترسد! _
شايد اما
پدرت، سخت و خشن بود كه تو
اينچنين عقده به دل داري!
هان؟
عقده ها را سر ِ من خالي كن!
من تو را باز ، برادر ،خواندم
تو مرا دشمن خود !
از كجا ياد گرفتي
كه برادر بزني ؟!
كه برادر بكشي ؟!
هان ! فهميدم !
قابيل ...
*
اين تن رنجورم
همه ي اين سي سال
... باز عادت دارد
ضربه ها خورده ز باد و طوفان
ضربه هاي تو ، به سر ،
دست ،
به پايم ،
روحم!
باز صد سال دگر هم بزني،
اين منم
- آنكه عليرغم عدو -
جاودان خواهم ماند !
اما تو ؟
بعد سي سال اگر
كودكت مثل تو باشد، خونخوار
باز هم مي غرّي؟
يا دم از فكر جديدي بزند
باز سر مي برّي؟
واي بر حالت!
اي برادر؛ مي داني؟
كه دلم مي سوزد
بر تو و آئينت ؟!!
.
.
_ هان؟ نوشتي؟
يا نه؟!
************
تقديم به خواهران و برادرانِ در بند ام
و تقديم به سيد بزرگوار ابطحي
وارد فروشگاه ميشود... عجب تيپي! عجب هيكلي! از روي ليست شروع ميكند به خريد كردن. زير چشمي نگاهش ميكنم فكر كنم تا حالا حدود دويست هزار تومن خريد كرده! مردِ لاغري وارد ميشود و تنها يك بسته نان ميخرد... هر كسي وارد اين فروشگاه شود بدون هيچ مدرك و سوادي ، _ اگر زياد خريد كند _ دكتر و مهندس خطاب ميشود! مرد لاغر لقب حاجي ميگيرد! اما آقاي دكتر هنوز مشغول خريد كردن است و نگاهي شماتت بار به پولهاي دست حاجي ميكند! چقدر كم و كم بها!
خريد آقاي دكتر تمام شده و حالا وقت پرداخت پول شده، با افتخار دست توي جيب ميكند و تروال ها را جوري از جيبش درمي آورد تا همه را متوجه خود كند.. با صداي بلند ميگويد حسابم چقدر شد؟ زير چشمي نگاهش ميكنم.. دويست و سي و دو هزار تومن! ناخودآگاه حواس مشتريان به آقاي دكتر جلب ميشود.. كاش دهانش را براي سخن باز نميكرد! كاش لحن حرف زدنش اينقدر رقّت بار نبود.. و كاش هيكلش اينقدر بلند نبود تا به حاجي از بالا نگاه كند... !
حاجي همسايه ديوار به ديوارمان است.. خوب ميشناسمش.. استاد دانشگاه بود روزي... دكتر را هم ميشناسم.. خوب ميدانم آن تراول ها از كجا آمده ! اي كاش اين را مي فهميد كه ادب مرد به ز دولت اوست! كاش قبل از اينكه با افتخار پول خرج كند كمي آداب و معاشرت ياد ميگرفت...
امان از اين فروشنده فروشگاه! همه را دكتر و مهندس كرده! امان از اين مردم زودباور! كه تا وارد فروشگاه ميشوند، باد در غبغبه مي اندازند و خود را دكتر و مهندس ميدانند!
امــــــا اينجا محله كوچكي ست... همه همديگر را خوب ميشناسيم!

آندم كه مرا مي زده در خاك سپاريد
زير كفنم خمره اي از باده گذاريد
تا در سفر دوزخ از اين باده بنوشم
بر خاك من از ساقه انگور بكاريد
...............................................................
چقدر خوب ميشد كه بي خيال شد
يعني منم مي تونم بي خيال بشم؟

اگر مخالفان خود را به پای چوبهی اعدام می کشانی ! بدان صاحب عقلی هستی بسان طناب .
و اگر مخالفان خود را به زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .
و اگر با مخالفان خود به جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .
و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی بسان عقل
دکتر شریعتی
چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد ، نيامدي
چه بغض ها كه در گلو ، رسوب شد ، نيامدي
خليل آتشين سخن ، تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد ، نيامدي
براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم ؛ نه
ولي براي عده اي ، چه خوب شد نيامدي !!

هراسان مي دوم... به كجا ؟ نمي دانم.... چه مي خواهم نمي دانم... نگاه ميكنم اما چشم هايم جز سياهي چيزي نمي بينند... فرياد مي زنم... اما رمقي برايم نمانده... فريادم در گلو خفه مي شود... مي خواهم نفس عميق بكشم اما تنم ميلرزد و احساس خفه گي ميكنم... چشمهايم را ميبندم... مغزم هنگ كرده و افكارم مغشوش شده... كاش خواب مي ديدم... كاش همه اين نگراني ها خواب بود... كاش رويا بود... اما ... نه... اين حقيقت دارد... و من ميدانم حقيقت تلخ است! كاش كابوسي تلخ بود اما تمام ميشد... كاش حقيقت نداشت... نگرانم... نگران... برگ هاي سبز درخت خانگي ام پاييز نشده زرد شده اند... كاش كابوس بود... اما حقيقت دارد... و حقيقت تلخ است... و خدا كند اين حقيقت تلخ ادامه نيابد... تحمل ندارم... چهار سال؟ ... نه ... ديگر تحمل سياهي ندارم ... برگهاي سبز درخت خانگي ام پاييز نشده زرد شده اند ... و اين مرا هراسان مي كند... ميدوم... اما به كجا؟ ... مي خواهم ... اما چه را ؟ ... فرياد ميزنم ... اما ... ميدانم حقيقت تلخ است...
.
پ ن : از چهره زرد و رنگ پريده ات و از نگاه هاي غمگينت ميشد خواند كه در اين مدت چه كشيده اي... معلوم بود چقدر اذيتت كرده اند... باشد... مـــــــــــــــــا كه باورمان نمي شود... مــــــــــــــــــا عقل داريم... مــــــــــــــــــا ميدانيم... ميدانيم اين لحن تو نبود... تو هنوز هم همان چهره مهربان و دوست داشتني هستي كه برايمان عزيزي.... زنده باشي برادر ....
اين بانگ آزادي ست كز خاوران خيزد
فرياد انسانهاست كز ناي جان خيزد
.
.
چرا اين روزا همش شعارها و ترانه ها و سرودهاي
سي سالِ پيش ورد زبون همه است؟

من حرف دارم! چه تو خوش ات بيايد چه نيايد!
گيرم زبانم را از حلقه بيرون آوري با افكارم چه خواهي كرد؟
قلبم را بشكافي ، جسمم را عذاب دهي ، با افكارم چه خواهي كرد؟

جسمم را بسوزان ... آتشم بزن ... خاكسترم كن ...
خودت هم ميداني گناه من فقط سبز بودن است و بس
مگر من چه ميخواهم جز سبز زندگي كردن؟

دور دستها را مي نگرم .... افكارم را به دست باد مي سپارم ...
آن چيزي را كه تو نمي بيني من بينم! حقيقت را ...
تو بازنده هستي اگر چه به خود مي بالي !

من حرف دارم ... براي يك بار هم كه شده گوش كن ...
پنبه ها را از گوشت بيرون بكش ... گوش كن ...
من خالي از عاطفه و خشم
خالي از خويشي و غربت
گيج و مبهوت بين بودن و نبودن
عشق آخرين همسفر من
مثل تو منو رها كرد
حالا دستام مونده و تنهايي من
اي دريغ از من كه بي خود مثل تو گم شدم تو ظلمت تن
اي دريغ از تو كه مثل عكس عشق هنوزم داد ميزني تو آيينه من
آه گريه مون هيچ خنده مون هيچ
باخته و برنده مون هيچ
تنها آغوش تو مونده غير از اون هيچ
اي مثل من تك و تنها دستامو بگير كه عمر رفت
همه چي تويي زمين و آسمون هيچ
بي تو مي ميرم همه ي بود و نبود
بيا پر كن منو اي خورشيد دلسرد
بي تو مي ميرم مثل قلب چراغ
نور تو بودي كي منو از تو جدا كرد؟
پ ن : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود.... گابريل گارسيا ماركز
پ ن : اين پست به هيچ كس و هيچ چيزي مربوط نيست!
پ ن : حتي ربطي به دو پست قبلي هم ندارد....!
پ ن : هنوز هم .....

حلقه هاي رقصان دود سيگار
بوي تلخ ِ شراب ِ در گيلاس
تو
آن سو
_ به عيش و نوش مشغول _
من
_ معلق ! _
اين سو
محو شده در فضاي مات دود سيگارت
*
جرعه جرعه
_ شرابي تلخ _
عطر و طعم زندگي را
فنا خواهد كرد ! ....
پ ن : دلتنگي انگار نمي خواد دست از سر من برداره...!
پ ن : مرا ببخش اي گل سرخ كه از شاخه كندمت ...
اينك
تو هستي و من
من هستم و تو
ما ....
هر دو خطا كار
پشيمان
و عاشق تر از گذشته
*
نپرسيده خطايم را ببخش
و من نيز تو را ....
چه زيباست با هم بودن
و زندگي دركنار تو
*
مرا ببخش
اگر كه كودك درونم هنوز سر به هواست
اگر چه دلم كمي از تو جداست !
ولي هنوز قلبم به عشق تو در بقاست ...
باور کن همه اش همین است ،
در لحظه نفس کشیدن...
در لحظه عشق ورزیدن...
در لحظه دلتنگ شدن...
به خیالت اگر نباشی چه می شود ؟ گیریم دو هفته ای دلتنگت باشم...گیریم یک ماهی به یادت
بیفتم ... بعدش چه ؟
خودت هم می دانی ... می دهمت به دست خاک فراموشی ... برای تو هم همینطور است...
نگو نه...
وقتی یک بار همه ی زندگیت را ... دلت را ... عشقت را... نفست را ... به خاک داده باشی ،
دیگر تمام عمر نمی ترسی از جدایی...
دیگر به فرداهای نیامده فکر نمی کنی ...
دیگر خیال لحظه های آینده از خوشی فلجت نمی کند...
در لحظه ای ... در لحظه...
و حتی سعی نمی کنی همان لحظه ها را ثبت کنی ...برای چه ثبتشان کنی ؟ می گذاری که از
تو عبور کند ... و عبور می کنی ...
همین است که دیگر نمی رنجی ... نه از آزار ... نه از کم لطفی ... نه از دوری ...
نه از سنگ دلی
همین است که دیگر دلت که تنگ می شود ، زود به یادش می آوری که مسافر را باید راهی
کرد...همین است که دیگر همه ی عالم و آدم را درک می کنی ، بی آنکه دلت بخواهد که کمی
هم عالم و آدم تو را درک کنند...
دیگر نه سردی ، نه گرم ... نه شوری ... نه شیرین ... نه سیاه و نه سفید ... حتی خاکستری
هم نیستی... بی رنگی ... بی رنگ ... زندگیت می شود هرچه اتفاق افتاد ...
دل بست ، دل می بندی ... نبست ، نمی بندی ... ماند ، می مانی ... نماند ، نمی مانی ...
چشم می بندی بر لرزش اشک در چشمان آیینه ی تمام عمرت ... نمی شنوی شکستن بغض
را در صدایش ... کوری ... کری ...لال هم که مادر زاد بوده ای ...
به وقتش می روی و در گور می خوابی ... ساده و بی صدا ...
.
پ . ن : خيلي دلتنگم
منبع : http://www.cloob.com/profile/memoirs/list/username/sadafsherry/wrapper/true