تبليغاتX
ظلم نامــه
دفاع از حق و حقوق شهروندي !

رو خار غم از دل بكن اي دوست كه نوروز

هنگام درخشيدن گلهاي اميد است

نوروزتان پيروز

نوروز


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 19:15  توسط مرضیه  | 

ظلم نامه - سوغاتي

با نفرتي آكنده از حسرت ، جواب آزمايش را درون دستانش مچاله كرد و داخل جوي آب انداخت. ديگر به آخر خط رسيده بود. مغزش مثل ترنهاي قديمي سوت مي كشيد. دلش آشوب بود و غوغا.

مثل بيد ميلرزيد اما نه از عشق و جنون!

از ترس مي لرزيد

از هراس

....

اين بود جواب يك عمر وفاداري؟

جواب اشك هايش را چه خوب داد! شبهايي كه تا صبح در تب ميسوخت و زن به بالينش تا سحر اشك ريزان!

حالا چه كسي شبهاي تب آلود زن را تحمل خواهد كرد؟

كسي نبود تا سحر برايش اشك بريزد.

چه ساده بود!

همه چيز به نظر ساده مي رسيد!

مردش گاهي سر و گوشش مي جنبيد... رفته بود خارج مسافرت مجردي!...براي همسرش سوغاتي آورده بود....

......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/21ساعت 23:10  توسط مرضیه  | 

 

زن چادرش را با دندانش گرفته بود . در یک دستش چمدان و با دست دیگرش دختر بچه را به دنبال خود میکشید. در سیاهی شب و در کوچه پس کوچه بی هدف میدوید، نمیدانست از خودش فرار میکند یا از آن جهنمی که شوهرش برایش ساخته بود، فقط میدانست باید آنقدر دور شود تا دیگر دست شوهر معتادش به او و دخترش نرسد.

 دیگر تحمل نئشگی و خماری او را نداشت. وقتی خماری امان شوهرش را میبرید و او را دنبال مواد می فرستاد  طاقت شنیدن حرف های پر از طعنه جنس فروش را نداشت.

فحش ها،حرف های زشت، کتک کاری ها، هتک حرمت و از همه مهم تر اینکه دیگر نمی توانست آزار دختر خرد سالش را ببیند.

امشب شوهرش مقداری از آن مواد مزخرف را داخل حلق دخترش - که از گرسنگی گریه میکرد- کرده بود تا صدایش راببرد. زن داشت میدوید. نمی دانست کجا. اما باید دورتر میشد. دختر کوچکش ناله میکرد، اما زن صدایش را نمیشنید. فقط به فکر دور شدن بود.

چادر سیاهش در سیاهی شب او را گم کرده بود. میدوید. نمیدانست کجا... قطره های اشک جلوی چشمانش را گرفته بود، بغض و کینه داشت خفه اش میکرد، اما فقط به فکر دور شدن بود.

مرد بیچاره ای که با پیکان مدل پایین خود در نیمه شب مسافرکشی میکرد، آخر شب، خسته و خواب آلوده از خیابان تاریک میگذشت.

زن میدوید . نمیدانست کجا.

...

صدای خشن ترمز روی آسفالت خیابان سکوت شب را شکست.

زن نفس های آخرش را میکشید، نفس هایش هم گویی میدویدند، به کجا ؟ نمیدانست، فقط میدانست باید برود... فقط میدانست باید دور شود..............

 


                                                           انشاء را فراموش نكنيد!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 23:23  توسط مرضیه  |