تبليغاتX
ظلم نامــه
دفاع از حق و حقوق شهروندي !

براي ساعتِ رفتن، ثانيه شماري مي كنم

براي دور شدن از بيمارستانِ زندگي

و سالن هاي تو در تو و تكراريِ آن

سوار قطار نفرت شده ام...

تلاشم،

براي پايان دادن به اين بيماري

                            _ سرطانِ دوست داشتن _

تلاشي احمقانه و بي نتيجه است!

اما آخر سر

به هر وا‍ژه اي كه ميرسم

                           _  عشق است _

زيرا

براي پشت سر گذاشتن دوران نقاهتم

                                         ـ باز هم ـ

                                                  نيازمند عشقم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 15:11  توسط مرضیه  | 

 

با من مهربانی نکن، محبت نکن ، میدانم دوستم داری اما حالا که قصد رفتن دارم نمی خواهم پشیمانم کنی ...

نمی خواهم روزهای خوب و شاد زندگیمان را به من یادآوری کنی. بگذار با درد بروم. با درد روزهای دلتنگی و روزهایی که تحقیرم کردی ...

با من از خاطره های تلخ بگو ... بگو چقدر برایت درد آور هستم و بگو چقدر حوصله ات را سر برده ام . با من غریبی کن. محبت بس است. بگذار بروم ... بگذار خودم باشم و تنهایی ام. میدانی که دیگر تحملت را ندارم . میدانی که دیگر از این زندگی تکراری چقدر خسته ام و چقدر آرزوی پر کشیدن و رفتن را دارم. می دانم دوری سخت است . میدانم جدایی چقدر سخت تر از دوری ست اما بگذار جدا کنیم زنجیر عشقی که با هم بر دور پیله زندگیمان تنیده بودیم. بگذار بروم. دیگر به من نگو عزیزم. تو عزیز من نیستی، میدانی؟؟؟؟ دیگر دوست داشتن عادت شده و عشق گم!

بگذار مدتی هم در آرامش باشم. آرامشی که از دست داده ام و میدانم از دست داده ای.

با گریه هایت مرا خرد نکن. بگذار بروم. بگذار بروم. با گریه کردن چیزی عوض نمی شود ، نه من و نه تو؛ همانیم که هستیم تغییر غیر ممکن است. با گریه کردن فقط دل بی قرار تر و عاشق تر میشود ، اتفاق خاصی نمی افتد.

مرا ببخش به خاطر عشقم که کم رنگ شد و رنگ باخت. مرا ببخش برای همه تلخی ام مرا ببخش برای همه کوتاهی ام. تو را میبخشم به خاطر تنهایی که برایم ساختی. تو را میبخشم به خاطر دلم که به عشق آزردی.

فقط بگذار بروم...

این روزها هوای دلم ابری و بارانی ست . بگذار ببارم . بگذار با رفتنم خورشید بر زندگی من و تو بتابد. بگذار گرم شوم، گرم شوی. میدانم سخت است اما همه چیز زود فراموش میشود. تنها نخواهیم ماند. بگذار بروم . بگذار.........   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 15:48  توسط مرضیه  | 

 

شبی ، ادامه ی آن بی طلوع خورشیدی

نـه صبر بود مرا در دل و نـه طاقت بود

کدام پنجره؟

               می دیدم و نمی دیدم

چرا ،

    که وحشت از دیدن صداقت بود

 *

سکوت ، سرب گدازنده بود و 

                                   ــ جان فرسود

میان وحشت من یک پرنده پر نگشود

اگر نه بال کبوتر ،

                    ــ فغان جغد ای کاش !

سراسر شبِ من قصه ی مصیبت بود 

                                         (حمید مصدق) 

                              ***

سه سال گذشت از فراق اصحاب رسانه .......  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 21:29  توسط مرضیه  | 

    ظلم نامه

تنها و سرگردان در کوچه ها قدم ميزد. در دلش حسرت موج ميزد. حسرت سال ها و روزهاي جواني آتشش ميزد. درونش مثل کورة آتشی بود که هر لحظه ممکن بود منفجر شود. با چشمان خودش ديده بود، باور نميکرد. به حماقت خودش لعنت ميفرستاد. چيزهايي از اين و آن شنيده بود اما باور نکرده بود و هميشه مادرش را ملامت ميکرد که چرا به حرف ديگران گوش ميدهد.

اما امروز که او را با آن زن ديد همه دنيا بر سرش خراب شد.

هشت سال پيش در يک شب باراني شوهرش رفت و ديگر هيچ وقت به خانه برنگشت. کوچکترين خبري از او نداشت. هميشه به اين فکر ميکرد که شوهرش براي کار رفته آن طرف ! خنده اي تلخ روي لبان خشکش جا خوش کرده بود و از حماقت درونش خبر مي داد. جلو رفته و شوهرش را صدا کرده بود، اما انگار نه انگار که سه سال باهم زندگي کرده بودند، مرد همراه آن زن زيبا و جوان، گفته بود که او را نميشناسد و اگر مزاحم شود به پليس خواهد گفت. همه ديوارهاي دنيا بر سرش آوار شده بودند. داشت خفه ميشد. جواب دختر ده ساله اش را چه ميداد ؟ چه داشت که بگويد؟ - پدرت ما را نميشناسد؟ -

تمام اين هشت سال انتظار بيهوده کشيده بود و حالا حسرت آن روزها را ميخورد.

تنها و سرگردان در کوچه ها قدم ميزد و هاي هاي ميخنديد به دل ساده و خوش باورش ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 10:10  توسط مرضیه  |