|
دفاع از حق و حقوق شهروندي !
|
نه داستان، نه شعر، نه غزل، فقط بغضی که داره خفم میکنه:
مینویسم برای کسی که خیلی تنهاست،
کاش بغض نوشته ام رو بخونه،... یعنی میخونه؟
چشمهایش را روی هم گذاشت و به فکر فرو رفت.به گذشته فکر میکرد. گذشته ای که قدرش را ندانست. گذشته ای که با دستهای خودش ساخته بود اما با غرور، خرابش کرد. همه چیز را خراب کرد.... زن و بچه هایش را با غرور بی جایش از دست داد. زن هم مقصر بود اما نه به اندازه مرد!
برای اینکه زندگی خوبی بسازد در کارش غرق شد طوری که تمام زندگیش شد کار و کار ، زن ترکش کرد و بچه ها را با خودش برد ....
اما حالا اوضاع خیلی فرق کرده، زندگی خوبی دارد، کار خوب، پول خوب، جایگاه اجتماعی خوب، اما در زندگی چیزی کم دارد که غرورش اجازه نمیدهد به آن فکر کند.
یک مونس و یک همدم!
نیم قرن عمر و نصف عمر تنهایی!
.
دوست دارد تنها باشد، اما نمیداند که دلش از این تنهایی متنفراست! دلش دوست دارد صبح وقتی از خواب بیدار میشود یک نفر به او صبح بخیر بگوید ، یک نفر باشد که با عشق برایش صبحانه آماده کند،
دلش می خواهد وقتی خسته از سر کار برمیگردد خانه ، یک نفر باشد که با عشق به او خسته نباشی بگوید، به رویش بخندد ، دل تنهایش دوست دارد یک نفر نازش را بکشد، دل مهربان و تنهایش دوست دارد دو دست نرم و زنانه نوازشش کند! دلش خیلی چیزهای دیگری میخواهد که خودش خبر ندارد!
خیلی تنهاست
با قناری هایش زندگی میکند با گل هایش درد دل میکند و با کتابهایش گریه.........
نمیداند عاشق خنده ست ، خنده های بلند و ریز زنانه! نمیداند که با این همه غرور دارد به دلش ظلم میکند
همیشه با خودش میگفت من تنهایی رو دوست دارم، نمیخوام سایه یه زن توو زندگیم باشه ، من خودم مرد زرنگی هستم، اما حالا ..........
.
چند روزی است که مادر پیرش از او مراقبت میکند! چنان مریض و بی حال گوشه خانه افتاده ، گویی همان آدم چند روز پیش نیست که میگفت : به هیچ کسی محتاج نیستم، خودم از خودم مراقبت میکنم.....
حالا با یه بیماری ساده خودش اعتراف میکند که تنهاست، با صدایی که از تنهایی میلرزد ، با فریادی که در گلو خفه شده، دور از چشم دلش دارد داد میزند : من تنهام! به یه نفر احتیاج دارم که همیشه با من باشد ... به من برسد ... نوازشم کند...... یک نفر که صدای خنده هایش ، به درو دیوار مرده خانه جان تازه ای بدهد، یک نفر که تنهاییش را با او قسمت کند ، یک نفر که دلش برای او بلرزد و بگوید دوستش دارد ...
.
آره، مرد قصه من خیلی تنهاست ،
مرد قصه من ، خیلی مهربونه ، به همه کمک میکنه ،
اما خودش خبر نداره محتاج محبته ،
مرد قصه من ، خیلی مغروره
از اینکه کسی دوستش داشته باشه لذت میبره ،
اما در ظاهر اون عشق رو پس میزنه
مرد قصه من ...........
مرد قصه من تنهاست
تنهاتر از همیشه
تنهای تنها
مرد قصه من محتاج دو تا دستـه
دو تا دستِ نرم ِ زنونه
مرد قصه من محتاجه نوازشه.................
......
...
.
دلم براش میسوزه
مرد قصه من ....................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می کنند مردگانی بیش نیستند.
برتراند راسل
داستان - کودک دوره گرد
باد صبحگاهي پاييزي با سوزي که داشت بدن نيمه عريان کودک را لرزاند. چشمان خسته اش را
گشود و باز دنيايي از غم به سراغش آمد. خواب زيبايي ميديد ، خواب راحتي ، خوابي گرم و نرم ...

مادر آنطرف خيابان ، مثل هميشه ميان کيسه هاي زباله داشت دنبال صبحانه ميگشت ! .
دلش به درد آمد . پسر بچه امسال 7 ساله شده بود و الان بايد سر کلاس درس ديگري نشسته بود !!
سر کلاس آموختن نوشتن و خواندن نه آموختن بدبختي و دوره گردي. پاهاي نحيف و استخواني اش
از شلوار پاره و کوتاه شده اش نمايان بود. ميشد حدس زد که چقدر کثيف است. حسرت يک شلوار لي
به دلش مانده بود.
...
دوباره دوره گردي و گدايي شروع شد.
...
پشت چراغ قرمز با دستمالي که با آب جوب شسته بود، شروع کرد به پاک کردن شيشة ماشين ها
تا بلکه کسي پولي به او بدهد. اين کار هر روزش بود. از همه چيزي متنفر بود و با چنان کينه و خشمي
دستمالش را روي ماشين ها ميکشيد که گويي ميخواست با اين کارش همه آن ماشين ها و
سرنشينانشان را از دفتر روزگار پاک کند!

...
زنگ مدرسه به صدا در آمد و بچه ها با شور و هيجان با خنده و صداهاي عجيب و غريب از مدرسه خارج
ميشدند. سرش را پايين انداخت و با چشمان زيبايش با حسرت اين منظره را از دور تماشا کرد ،اما
نميخواست سرش را بلند کند.
...
چند پسر بچه که همسن و سال خودش بودند با خنده از کنارش رد شدند و چشمان پر از حسرت کودک
بدرقه شان کرد.
...
پشت ويترين فروشگاه لوازم خانگي تلويزيون هاي رنگارنگ خودنمايي ميکردند ، انيميشن هاي زيبا ،
آهنگ هاي دلنشين ....
مجري برنامه کودک با هيجان داشت از ماه مهر حرف ميزد .. گوشش را تيز کرد ، مجري داشت به بچه ها
تبريک ميگفت : روز جهاني کودک بود ...

من نه مادر هستم، نه قناری ، نه جوجه و نه مرغ ...!
بچه هم ندارم اما احساس مادرانه و محبت و دلسوزی مادرانه در وجودم هست. اینهارو نوشتم تا وقتی مینویسم به خاطر مرگ یک جوجه قناری پنج روزه، ساعت ها گریه کردم، به من نخندید
...


عکس های یادگاری از قناری ها و بقیه مطلب ..... در ادامه مطلب

با تمام وجودم تقدیم میکنم به عمه عزیزم ( مهین ) که پانزده سال از بهترین روزها و سالهای عمرش را صرف پرستاری از پدر بزرگ بیمارم کرد و هیچ وقت ازدواج نکرد. چهره زیبایش چنان تکیده شده و غبار غم روی صورت معصومش چنان نشسته که گویی جوانی هم از او سیر شده !!!
حالا که پدربزرگ و مادر بزرگم رفته اند ، تنهاست ، خیلی بیشتر از آنچه که ما تصور میکنیم....
من یک زنم !!
یک زن اندوهگین !!
همسری ندارم برای عاشقی
کودکی ندارم برای دلگرمی
دلی دارم مالامال از غم و درد
قلبی دارم شکسته
خانه ای دارم بزرگتر از زندان !!
سلول انفرادی خانه ام ، اتاق خوابم است
با مداد خستگی روی دیوار اتاقم ،
چوب خط روزها را می کشم
و زندگانی همچنان ادامه دارد
تا حبس ابدم به پایان برسد.......