تبليغاتX
ظلم نامــه
دفاع از حق و حقوق شهروندي !

 

 شهریار 

 

بير اوشاقليقدا خوش اولدوم اودايئر- گؤي قاچاراق

قوش کيمي داغلار اوچوپ ، يئل کيمي باغلار کئچدي

 

صونرا ، بير دن قاطار آلتيندا قاليب ، اوستومدن

دئيه بيلمم نه قدر سئل کيمي ، داغلار کئچدي

 

اوره گيمدن خبر آلسان : (( نئجه کئچدي عمرون؟ ))

گؤز ياشيملا يازاجاق : (( من گونوم آغلار کئچدي ))

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

اولدوز ساياراق گؤزله ميشم هر گئجه ياري

گئژ گلمه ده دير يار ، يئنه اولموش گئجه ، ياري

 

گؤزلر آسيلي ، يوخ نه قارالتي ، نه ده بير سس

باتميش قولاغيم ، گؤر نه دوشور مکده دي داري

ـــــــــــــــــــــــــــ

گفتي تو هم به مجلس اغيار ميروي

اغيار خود منم ، تو پي يار ميروي

 

بي خار نيست گرچه گلي در جهان ولي

حيف از تو گل که خود عقب خار ميروي

ـــــــــــــــــــــــــــ

در وصل هم ز عشقِ تو اي گل ، در آتشم

عاشق نمي شوي که ببيني چه مي کشم

 

با عقل ، آب عشق به يک جو نمي رود

بيچاره من ، که ساخته از آب و آتشم

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

ياد و خاطره شهريار شعر ايران گرامي باد

۲۷ شهریور روز شعر و ادب فارسی

روز بزرگداشت استاد سید محمد حسین شهریار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 13:3  توسط مرضیه  | 

  تقدیم به دوستی که عزم سفر دارد............

روزهاي زندگي

ساعت هاي عمر

و ثانيه هاي جانم

                 رو به شب است

                 رو به سياهي

                 و تنهايي

دلتنگم و تنها

دلتنگ روزهايي که گذشت

و دل نگران روزهاي نيامده !

 .

آتشی ست عظيم  در دل من

ـ که چون آتشفشان ميماند ـ

فوران ميکند

و به سوي دلم باز ميگردد.

ميسوزم

           اما کسي سوختنم را نميبيند........

خدايا

تنهايم....

فاصله را

           انکار نميکنم

عشقم را

           انکار نميکنم

و عشقش را .........

فاصله ها و سردي ها، از زندگي بيزارم کرده

.

چگونه شاد باشم، وقتي غصه ها

                                - مانند کودکان ِ به بازي -

دوره ام کرده اند!

چگونه بخندم ؟ وقتي غمگينم و خسته؟

تنها پناهم خدايا، در اين شب هاي دلگير تويي

مگذار دلتنگي رسوايم کند

مگذار فاصله ها

                     ـ عشقش ـ را کم رنگ کنند

مگذار دوري اش از پای ام بيندازد

کمکم کن استوار بمانم

- چون کوه باشم .......

.

خدايا عشق اندوهگينم را بر من ببخشاي

خدايا مرا ببخش.................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 19:35  توسط مرضیه  | 

سرش را آرام روی پای مادر گذاشت.

دلش از تمام دنیا گرفته بود.

از همة خوب و بد دنیا نفرت داشت.

از همه چیز و همه کس می نالید.

بغضی سراسر وحشت و کینه، تمامی وجودش را

 احاطه کرده بود.

 دلش می خواست آنقدر گریه کند تا بمیرد !

بیست و شش سال بیشتر نداشت که بیوه شده بود،

دلش طاقت آن همه درد و رنج را نداشت.

آرام آرام اشک چشم هایش روی زانوهای مادر میریخت

و به یاد روزهای خوشبختی ضجه میزد.

 دل پر درد مادر طاقت بیقراری دخترکش را نداشت.

چشمان آبی اش به نقطه ای دور خیره مانده بود

و لبخندی تلخ تنها زینت روی چهره اش بود.

 خدا می داند که به چه فکر میکرد،

اما پوچی از نگاهش می بارید !

در اوج جوانی بیوه شده بود و تمامی امید و آرزوهایش

 زیر خروارها خاک خوابیده بودند.

 ظلم نامه

با تشکر از مدیر وبلاگ (تبریز و من) بابت عکس زیبایی که برای این پست انتخاب کردند.

http://tabrizandme.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 21:57  توسط مرضیه  | 

فرجام

 ظلم نامه - داستان فرجام

 

مامور اجرا، طناب دار را دور گردنش آویخت و حلقه طناب را محکم تر و سفت تر کرد. اشک چشمانش 

بی اختیار روی گونه های سردش سرازیر شدند. بدنش چنان میلرزید که گویی دارد از سرما یخ میزند! در

دلش با طعنه ای زهرآگین به خودش گفت : چه خوب چشمانت را بسته اند و ذلیل شدنت را نمی بینی!

احساس خفه گی میکرد. پوچی سراپای وجودش را گرفته بود. به یاد کودک سه ساله اش افتاد، دلش

می خواست فریاد بزند اما غرور بی جایش  این اجازه را به او نمی داد. چشمانش را بست تمامی

روزهای زندگی مثل فیلم جلوی چشمانش به نمایش در آمدند:

- دخترم احمق نشو، پیمان مرد خوبیه هم پول داره هم خوش قیافه ست، والله یه دختر از همسر آینده

اش هر چی بخواد ، پیمان داره، خلاصه من و بابات که راضی هستیم، بابات رو هم که میشناسی حرف

حرفِ خودشه به من و تو هم کاری نداره.....

- عروس خانوم بنده وکیلم؟

- من دلم نمی خواد به این زودی بچه دار بشم ،اولش ازدواج اجباری و  زن اجباری، حالا هم بچه اجباری

شده قوز بالا قوز! خدا بگم چه کارت نکنه پدر، تو با شریکت مشکل مالی داشتی منو چرا بدبخت کردی؟

.

انگار همین دیروز بود که سر سفره عقد بله را گفت اما نه از ته دل! از پیمان متنفر بود، و البته پیمان نیز

همین حس را نسبت به او صد برابر بیشتر داشت. پیمان عاشق دختر دیگری بود و به عمد این مطلب را

به مینو گفته بود تا آزارش دهد، اما گناه مینو چه بود؟ او هم مثل پیمان گرفتار یک ازدواج اجباری شده

بود!

- پیمان خواهش میکنم دست از این کارهات بردار ، تو تا چند ماه دیگه پدر میشی،

- من تصمیمم رو گرفته ام ، با ساناز ازدواج میکنم و از ایران میرم، تو هم به درک، برو بمیر....

بحث ها همیشه ادامه داشت. پیمان دست بزن پیدا کرده بود و همسر باردارش را به هر بهانه ای به باد

کتک می گرفت.

 مینو حس پیمان را درک میکرد و به او حق می داد، پدر پیمان برای محکم کردن پایه های شراکتش با

پدر مینو این نقشه احمقانه را کشیده بود ، چون در این صورت کل دارایی شرکت به مینو و پیمان

میرسید!

اخلاق پیمان روز به روز بدتر میشد و مینو هم با لجبازی هایش بیشتر از گذشته پیمان را آزار میداد ، می

خواست با این کارش انتقام جوانیش را از او بگیرد.

.

... مامور اجرای حکم آخرین سوال را پرسید: اگر حرفی ، وصیتی برای گفتن داری بیان کن .

نفس بلندی کشید ...

آنروز شوم پیمان، بد اخلاق تر شده بود، مینو آخرین روزهای بارداریش را سپری میکرد و زیاد حوصله کل

کل کردن با او را نداشت، پیمان بهانه میگرفت و مدام از عشقش به ساناز حرف میزد و با این کارش دل

مینو را به درد می آورد.

پیمان گوشی تلفن را برداشت و با گستاخی تمام با ساناز تماس گرفت و او را به خانه شان برای صرف

شام دعوت کرد! و رو به مینو گفت: پاشو شام درست کن که ساناز عزیزم قراره بیاد اینجا. مینو خیلی

سعی کرد بر اعصابش مسلط شود اما اینبار کاسه صبرش لبریز شده بود، بغضی سنگین داشت خفه

اش میکرد اما نمی خواست غرورش را بشکند و گریه کند. تلو تلو خوران وارد آشپزخانه شد، پیمان مدام

به بخت و زندگی اش ناسزا میگفت، مینو سرگیجه شدیدی گرفته بود ، چشمانش سیاهی می رفت،

نمی دانست باید چه کار کند، خودش را بد بخت تر از همیشه حس می کرد، پیمان پشت به مینو روی

مبل لم داده بود و یکریز حرف میزد، مینو در یک لحظه تصمیم احمقانه خود را گرفت، و چاقو را برداشت و

به طرف پیمان حمله کرد، پیمان وقتی به خود آمد که سوزش تیزی چاقو را روی سینه خود حس می کرد،

ناله ای کرد و بی رمق روی زمین افتاد. مینو که گویی تازه فهمیده بود چه کاری کرده، دستپاچه شد می

خواست خودش را هم بکشد اما نمی توانست، می خواست به اورژانس زنگ بزند اما جرات نکرد، به

یکباره درد شدیدی داخل شکمش پیچید، وقتش رسیده بود اما حالا؟ از شدت درد زایمان ناله میکرد

خودش را به طرف درب آپارتمان کشید و در را باز کرد، همسایه روبرویی، صدای جر و بحث و بعد، صدای

ناله های مینو را شنیده بود، و داخل سالن ایستاده بود که مینو را در آن وضع دید: دست ها و لباس

هایش غرق در خون بود...

همسایه ها مینو و پیمان را به بیمارستان منتقل کرده بودند اما پیمان از شدت خونریزی در راه مرده بود.

.

پرستار با عصبانیت تمام کودک را در آغوش مینو گذاشت و غرغر کنان از اتاق بیرون رفت، هیچ کس برای

ملاقات نیامده بود، جز چند مامور پلیس که بیرون از اتاق با هم صحبت می کردند و مدام به داخل اتاق و

به مینو اشاره میکردند.

.

... خانم از شما پرسیدم اگر حرفی دارید بگویید

نمی توانست چیزی بگوید، گفتن آخرین حرف خیلی سخت بود حتی سخت تر از کشتن پیمان! فقط

توانست سرش را به علامت نفی تکان دهد، مغزش سوت می کشید... صداهای درهمی به گوشش

می رسید، فقط در این میان صدای گریه های مادرش را میشنید که نا امیدانه به پدر و مادر پیمان

التماس میکرد که از خون دخترش بگذرند ، و صدای شکسته مادر پیمان که فقط تقاضای قصاص میکرد...

خواست فریاد بزند که مواظب دخترم باشید که یکباره زیر پایش خالی شد....

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 21:57  توسط مرضیه  | 

ظلم نامه - چرا؟

یاران من بیائید ـــــ با دردهایتان ـــــ  و بار دردتان را ـــــ در زخم قلب من بتکانید.

من زنده ام به رنج... ـــــــــــ   ــــــ می سوزدم چراغ تن از درد...

یاران من بیائید ـــــ با دردهایتان ـــــ و زهر دردتان را ـــــ در زخم قلب من بچکانید.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 23:42  توسط مرضیه  |